| آرشيو ║ پست الکترونيک | صفحه نخست ۩ بیوگرافی ۩ عکسها ۩ فیلمها ۩ نوشته ها ................................................. با مطالبی در باره سینما ، عکاسی ، هنر و تکنولوژی آموزشی
|
من زنده ام فقط کفش هايم را برده اند
فیلمنامه کوتاه ( نشر مجدد ) من زنده ام فقط کفش هايم را برده اند
داخلی ـ صبح زود ـ اتاق بهروز صدای تيک تاک ساعت قدیمی شنیده می شود ، نور ضعیفی از لابلای پرده پنجره کوچکی سعی دارد خود را به داخل اتاق بکشد ، شعاعهای نور، تخت کوچکی را که در گوشه اتاق قرار دارد روشن کرده است و بقیه فضای اتاق به سختی دیده می شود. روی تخت ، بهروز دراز کشیده است و به نظر می رسد برای سال های سال خوابیده است . ضبط صوت کوچکی که کنار تخت قرار دارد رو شن است اما نوار به انتها رسیده و صدای خر خر حلقه های نوار شنیده می شود . کامپیوتری قدیمی روی میز قهوه ای رنگی دیده می شود . تصویر مونیتور کامپیوتر یک سایت اینترنتی را نشان می دهد که اتاق چت آن تمام صفحه را گرفته است و نوشته هایی به سرعت روی آن ظاهر می شوند . افراد مختلفی در حال چت هستند، یکی از سمبل های چت که شکل گرافیکی آن صورت انسانی با لبخند را نشان می دهد ظاهر می شود . جای این تصویر را سمبل گرافیکی دیگری می گیرد، این سمبل صورت انسانی وحشت زده را نشان می دهد . ساعت دیواری ضربه ای را می نوازد و به دنبال آن صدای ضربه های دیگری شنیده می شود . صدای هر ضربه نسبت به ضربه قبلی شدت بیشتری دارد . هنگامی که ساعت ششمین ضربه را نواخت ، بهروز چشمانش را باز می کند و مدتی طولانی خیره به نقطه ای نگاه می کند . صدای تیک تیک ساعت فضای اتاق را پر کرده است . پس از لحظه ای بهروز از جایش بلند می شود و روی تخت می نشیند ، او بدون اینکه به زمین نگاه کند ، پاهایش را را روی زمین می گذارد ، با جستجوی پاهایش بر روی زمین ، دمپایهایش راپیدا می کند و پاهایش را به داخل آن می فرستد و سعی می کند به گوشه اتاق به سمت در حرکت کند . جزوات درسی و کتابهای زیادی در سطح اتاق پراکنده شده اند . بهروز در هنگام حرکت مجبور است پاهایش را روی کتابها و جزوات بگذارد و در حالی که آنها را ناخواسته لگد می کند به کمد لباس که در کنار در اتاق قرار دارد نزدیک می شود . در کمد بر اثر ضرباتی شکسته شده است و لباسهای داخل کمد از لابلای شکسته های در دیده می شود . بهروز سعی می کند پیراهن سفیدی را از داخل کمد بر دارد . به نظر می رسد پیراهن در دستان بهروز جای نمی گیرد و از دستانش می گریزد . او به سمت دیگر اتاق می رود و به آینه کوچکی که روی دیوار نصب شده است نزدیک می شود ، شیشه آینه شکسته است و فرمی عجیب و غریب از خوردهای شکسته آینه ، روی آن تشکیل شده است . بهروز به داخل آن نگاه می کند اما هیچ تصویری از بهروز در آینه دیده نمی شود . او تعجب می کند اما سریع حالت عادی به خود می گیرد ، به نظر می رسد این کار هر روز او باشد . بهروز آینه را از روی دیوار بر می دارد و در حالی که به داخل آن می نگرد زاویه آن را تغییر می دهد . به نظر می رسد چیزی در آینه دیده است . او می چرخد و به سوی تختش نگاه می کند . کالبد بهروز که روی تخت دراز کشیده است دیده می شود . بهروز به سمت تخت می رود و سعی می کند جسدش را تکان دهد اما موفق نمی شود . روی صورت جسد اثر ضربه و کبودی دیده می شود . بهروز کنار جسدش روی تخت می نشیند. به نظر می رسد حالت درماندگی دارد و نمی داند که چکار کند . دوباره به جسدش نگاه می کند ، سرش را می چرخاند و نگاهش به میز کوچکی که در انتهای تخت قرار دارد می رسد . روی میز دسته گل قرمزی که با سلیقه ای خاص پیچیده شده گذاشته شده است . بهروز لحظه ای مکث و به دسته گل نگاه می کند ، ادامه حرکت نگاه او به پایین میز و به جعبه خالی کفشی ختم می شود . در جعبه کفش ، کنار آن روی زمین افتاده است . صدای ارسال پیامی از بلندگوی کامپیوتر شنیده می شود . بهروز به سوی کامپیوتر نگاه می کند ، روی صفحه کامپیوتر یکی از شکلهای گرافیکی چت دیده می شود و به دنبال آن جملات افرادی که با هم چت می کنند روی صفحه کامپیوتر ظاهر می شوند . بهروز به سمت کامپیوتر می رود و پست میز آن می نشیند . نور کامپیوتر صورت او را روشن می کند و شعاعهای نور پنجره که روی پشت شانه ها و موهایش می تابد به او حالت معصومانه ای می دهد . بهروز یکی از اتاقهای چت را باز می کند و پیام زیر را می نویسد .
من زنده ام فقط کفشهایم را برده اند . بهروز
و پیام را ارسال می کند .
خارجی ـ روز ـ خیابان دسته گلی که شبیه گلهای روی میز اتاق بهروز است کادر را پر کرده است ، دوربین عقب می کشد، دختری جوان در حالی که دسته گل را زیر بغل دارد و عینکی دودی زده است به دوربین نزدیک می شود و قدم زنان وارد ساختمان یک شرکت می شود .
داخلی ـ روز ـ راهرو ـ اتاق شرکت دختر جوان در حالی که عینک دودی را بر می دارد از راهرو شرکت عبور می کند و وارد اتاقی می شود . به جز دوستش پرستو سایر همکاران دختر هنوز نیامده اند . پرستو پشت کامپیوتری نشسته است و مشغول کارش است . آنها برای یکدیگر دست تکان می دهند . پرستو : سلام دختر : سلام ، صبح به خیر دختر به سمت کامپیوترش می رود و آن را روشن می کند ، سپس گلها را داخل گلدانی که روی میز کنار اتاق قرار دارد می گذارد و با دستهایش به گلها حالت می دهد . دختر پشت میز کامپیوترش می نشیند و قسمت چت آن را فعال می کند ، بلا فاصله پیامی روی صفحه مونیتور کامپیوتر نقش می بندد .
من زنده ام فقط کفشهایم را برده اند . بهروز
دختر پیام را نگاه می کند و لبخند می زند و به سوی دوستش پرستو بر میگردد . دختر : باز این یارو بهروزه اس پرستو به سوی دختر می رود و بالای سرش می ایستد . پرستو : چی میگه این ؟ دختر : نمی دونم از تیر ماه پارسال هر روز این پیامو ارسال می کنه ، من زنده ام فقط کفشهایم را برده اند . دختر به سوی مونیتور کامپیوتر می چرخد و در حالی که عینک طبی اش را به چشمهایش می زند به مونیتور خیره می شود . انعکاس پیام بهروز روی شیشه های عینک دختر دیده می شود . دختر همچنان به پیام نگاه ما کند .
نگارش: احسان صباغی ۱۳۷۹
========================================
این فیلمنامه قبلا در تاریخ سی ام آبان ۱۳۸۶ در همین وبلاگ منتشر شده است. | لينك ثابت اين پست| نوشته شده توسط Ehsan Sabbaghi// احسان صباغی در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 16:30 |
|
درباره وبلاگ
![]() اهل كاشانم
روزگارم بد نيست. تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي. من با تاب من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام امكانات
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازي ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها قالب های وبلاگ نوشته هاي پيشين
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 خرداد 1388 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1384 آرشيو موضوعي
بیوگرافیعکسها فیلمها نوشته ها مطالب منتخب
من زنده ام فقط کفشهایم را برده اندزنجیره سبز انسانی // مجموعه عکس حرکت سبز // مجموعه عکس بحثي در باره فيلم هاي آموزشی از منظر تكنولوژی آموزشی عکس : مدرنیته و پست مدرنیته عکس : جاده عکس : ویترین عکس : کوچه 3 عکس : حوض نقاشی من بی ماهی است پژوهش : تأثير فيلم آموزشي مفاهيم علوم ابتدايي سال پنجم بر پيشرفت تحصيلي دانش آموزان آرشيو مطالب منتخب پيوندها
شبکه رشد// شبکه ملی مدارس ایرانمجله های رشد//دفتر انتشارات کمک آموزشی جشنواره بین المللی فیلم رشد جشنواره نرم افزارهای چند رسانه ای رشد جشنواره دانش آموزان فیلمساز رشد هفتان سینمای ما سهراب سپهری فل سفه // محمد سعید حنایی کاشانی یادداشتهای شخصی // دکتر داود محمدی خوابگرد // سید رضا شکر اللهی دل نوشته ها//امید نجوان نازلی سخن نگفت//نازلی حقانی پرست فلسفه فيلسوف// بابك صحرانورد سینمای معناگرا // وب نوشت های محسن صرافی فیلمانیا//فرزاد اژدری دست نوشته های یک جادوگر آذرزاد شاعره // پریسا . ب مجله ايران عکاسی شیوه ی زندگیست // علی لرستانی پاکنویس های یک معلم // کاوه شور زندگی // شیرین خلوت // نیما اوجانی سینما و ماوراء // سعيد خاتمي اره برقي// جيگسا // سينماي وحشت تو شعر نابي با رديفي از تبسم // محسن سلطانی بي خوابي // سرپيكو سینما ژورنالیسم // فريد عباسي شعرهاي چاپ شده ی بابك صحرا نورد لوگوس // حمید حیاتی مهرزاد زیستن در مه // مصطفی مکبری تصویر مخفی // مصطفی مکبری مديريتي // مهیار براری كاسيان // وبلاگ ديگر احسان صباغي امکانات
|
| فرشته فیلم - وب سایت احسان صباغی |